گاهی سنگینی بغضی قلبت را می فشارد اما به خود اجازه نمی دهی که چشمانت را نم اشکی خیس کند. به خود می قبولانی که اشتباه کرده ای، فریب قلبت را خورده ای و دیگرگریستن را سودی نیست. خاطراتت را بارها و بارها مرور می کنی و هر یادآوری باری می شود بر روی دل ریشت. کجا اشتباه کردی؟ کجا ندانسته دلت را به خاطری خوش کردی که اینک این چنین بیرحمانه به احساست تاخته که مجالی برای ایستادگی نمانده. وای چگونه تاب می آوری؟ روحت زخم خورده از ناجوانمردی، قلبت شکسته از نامهربانی، و ذهنت آشفته از افکار دردآور و زجر دهنده. خدایا چه باید کرد؟ چگونه این بغض گره خورده در گلو را فرو دهم؟ چه سان خود را از این یادآوری دردناک رهایی بخشم. قلبم تکه تکه شده، احساس سنگینی شکست کمرم را خم کرده، خود را در میان هجوم ناجوانمردیها یکه و تنها می بینم. به که بگویم چه می کشد این قلب زخمی از او که خود را دوست می نامید؟
کاش ظاهر آدمها نشان باطنشان می بود.
ای کاش در دانشگاهها بجای مدرک علمی مدرک انسانیت می دادند.
کاش وجدان آدمها هم درد می گرفت!
کاش اصلا بی وجدانها وجود نداشتند تا دلی را به درد آورند و قلبی را بشکنند.
کاش پنجره نگاه جز به عشق باز نمی شد.
کاش این چنین نبود ای کاش ای کاش
شکست
آیه های دل بریدن یاد داد
کودک احساس قلبم را شکست
خنده اش دیوار سبز عاشقی ها را شکست
دل برایش داستانها گفته بود
قصه لیلا و مجنون می سرود
بی وفایی کرد، باشد چه باک
میرود دل سوی منزلگاه خاک
بازگشت
تا منتهای دوستت دارم های پوشالی
تا نا کجا آباد عشق سرد و بیفرجام
تا برزخ دلشورهای تلخ و نافرجام
و اینک بازآمده تنها
دل از کف رفته و تنها
شهر پاییزی
دوباره کوچه های دیروز را امروز به پرسه پرداختم. دلم برای دیروزهای رفته پر می کشید، هر مکانی که خاطره ای از دیروز را برایم زنده می کرد چون زنجیری بر دست و پایم پیچیده مرا بر جایم میخکوب می کرد. آه این خیابان، آن پارک چه مسخره می نماید که خود را اسیر دست گذشته ببینی ، گذشته ای که تو را در آن گذاشتند و رفتند و تو اکنون اسیر دست خاطرات به مروری شیرین بسنده می کنی. ای کاش تو هم می گذاشتی و می گذشتی.
شعر اول
روح مجنون رو سفید از عشق ماست:
زآتش مهری که خود افروختی
قلب و جان و پیکرم را سوختی
هر که زین آتش نسوزد پخته نیست
وآن که زین آتش بماند خام کیست؟
با که گویم بی تو چون آشفته ام
کی به خامان سر این غم گفته ام
بی تو جانم شعله ای سوزان شده
وز لهیبش جسم و جان پیچان شده
ای دریغا آب و اشکی و نمی
کین لهیب از آن فرو بنشانمی
در همه تن قطره واری آب کو
آب را تنها درون جو بجو
نیستم جو تا رود آبم ز سر
آتشم آتش که می سوزد جگر
آنچه در رگهای من جاری بود
شعله های آتشی کاری بود
آتش است اندر رگم جاری نه خون
ورنه می ریزم چو آب از رگ برون
این همه گرمی از آن خورشید روست
گر همه جانم بکاوی اوست اوست
ای فریباتر ز علم آموختن
گرمتر از معنی افروختن
ای ز تو شیدائیم جان یافته
روحم از عشق تو ایمان یافته
از تو می پرسم بگو من چیستم
بی تو اصلا نیستم من کیستم
ای همه من تو، کجای من من است
آنچه می بینی فقط پیراهن است
ای شکیبائی ده بی صبریم
آفتاب آسمان آبیم
ای درون من ز من هم بیشتر
ژرفی ایت از عمق هر یم بیشتر
از نگاهت عمق را آموختم
گر چه همزان بود کین سان سوختم
ای نگاهت پرده دار رازها
می خرامد در نگاهت رازها
ای نگاهت شور و جوش خون من
نغمه سوز دل محزون من
ای نگاهت روح پاک آبها
سکر خواب آلوده مهتابها
سرخوشم زین پختگی در سوختن
چون سمندر عاشقم بر سوختن
از تو دریا شد دل جویباریم
آسمانم کهکشانی جاریم
سرخوشم آن سان که رود از تاختن
نی چو صبح از رنگ رخ را باختن
سرخوشیم از رعد بی اندازه تر
از خروش موج بی اندازه تر
روحم از عشق تو سیرابی گرفت
گر چه از دوریت بیتابی گرفت
نک برآ، خورشید این مرداب شو
من چو جویبارم تو در من آب شو
عشق را در جان من سر ریز کن
آتش این خواستن را تیز کن
در من آویز ای دو بازوی امید
روشنایم کن تو ای صبح سپید
با تو مینای وجودم پر ز می
کی کنم این راه بی روی تو طی
ای همه ره با تو پایان یافته
از دم تو جسم من جان یافته
هر چه هست ار جز تو باری هیچ نیست
گر جز این است عشق با من گوی چیست
ای به آتش روح و جانم سوخته
کس به مجنون عشق کی آموخته
ای سبکبالان، سبک جانم ز عشق
میر سالاران رندانم ز عشق
از شمایم ای بهار و آب و سنگ
در من است این جلوه های رنگ رنگ
من زبان مرغ می دانم به عشق
خط روی سبزه می خوانم به عشق
لیک این عشق بلند بی شکست
این چنین آسان نمی آید به دست
بایدت اول چو شبنم پاک بود
نی اسیر این پلشت خاک بود
وآنگهی باید بسوزی خویش را
دور سازی هر کم و هر بیش را
تفته گردی ذوب گردی از درون
تا بریزی هر چه خامی را برون
باید از سنگ وجودت شیشه ساخت
پس ترا باید که صافی پیشه ساخت
گر ترا یک رگ ز ناصافی بود
خود همانت تیرگی کافی بود
پاک شو در عشق چون جسم حباب
یا چو روح شبنم و چون جان آب
چون چنین شد گام را برداشتی
دانه ای از عشق در خود کاشتی
وانگهی باید که ستواری کنی
نی ز هر تیر بلا زاری کنی
صبر باید تا بروید دانه ای
صبر کن گر طالب جانانه ای
بی شکیبائی نگردد تاک مل
بی تامل غنچه کی گردید گل
غایبی تا هر زمان پیداستی
آن زمان بیشی که از خود کاستی
آن شنیدستی گلی از نو گلان
گفت با صعوه درون بوستان
کی رفیق امروز دیدم روی خاک
همدمی و گشتم از غم سینه چاک
خواستم از شاخه پیشش اوفتم
خویش را هر دم به هر در کوفتم
مانده بودم لیک بر گلبن چو سنگ
یا چو اندر راه همچون پای لنگ
صعوه آزاده گفت ای خوبروی
غم مخور این راه بیهوده مپوی
تا تو با خود ماندی و با خویشتن
مانده ای در راه این بشنو ز من
بایدت اول ز خود گشتن جدا
تا بجویی روی آن محبوب را
وآنگهی باید رسید و پخته شد
چون رسی از شاخه افتی خود بخود
میوه تا کال است و خام است از درخت
کی جدا گردد مگر با سنگ سخت
یا که سنگ امتحان را نوش کن
یا بمان خاموش و حرفم گوش کن
علم عشق ما به دفتر نیست نیست
خود چه می خواهی نوشت اینکار چیست
عشق را در جان و در معنا بجوی
وآنچه می خواهی نویسی بازگوی
در کتاب چشم من آنرا بخوان
با سواد عاشقی آن را بدان
آن کتاب از کف نه این ساغر بگیر
دل ز مهر خامه و دفتر بگیر
آه ای عشق، ای تو چون خود باشکوه
ای که می ماند به تو بالای کوه
ای تو قعر هر چه ژرفایی در اوست
ای تو اوج هر چه بالایی در اوست
ای روان پاک گلهای بهار
جان سبزه، روح آب رودسار
ای بهار جان عشاق از تو نیز
آتش دلهای مشتاق از تو تیز
ای تو بی رنگی، تو رنگ رنگها
ای تو جادوی همه آهنگ ها
عشق مستور است در ذات جهان
عشق دریا و چو ماهی ما در آن
همچو صدها صد هزاران دگر
ما درین دریا و از آن بی خبر
عشق دریا و دل ما چون سبو
زآن همان گیرد که می گنجد در او
وه، چه شیوا گفت آن سالار عشق
مولوی ملاح دریا وار عشق
گر بریزی بحر را در کوزه ای
چند گنجد قسمت یک روزه ای
گر که عشق از نوع سودایی بود
در شمار عشق مولایی بود
آب هفت اقیلم او را شبنمی است
پنج اقیانوس هم آب کمی است
با توام افتاده در سودای عشق
ای خوشا این رنج نا پیدای عشق
هم تو ماهی هم تو آب و هم سبو
هم منی هم خویشتن هم ما هم او
نک چو خور از قله جانم بتاب
بال بگشا و برآ ای آفتاب
گر چه خورشیدم در آب افتاده ام
یا زمانم کز شتاب افتاده ام
نیست تن پوش من الا سادگی
سیرتم جز حشمت افتادگی
در من از تاریکی نخوت مجوی
روشنای ساده ام چون آب جو
خسته اما زین جهان رنگ رنگ
مانده ام دلتنگ همچون روح سنگ
خسته چون روح خدا در جان خلق
خسته همچون شانه زیر بار دلق
چون کلوخی مانده ام در رهگذر
اندکی از قدر پوچی بیشتر
از غرور خود ولی پل ساختم
خم شدم تا عشق را افراختم
روح مجنون رو سفید از عشق ماست
کار عشق ما جنونی بی ریاست
همچو رودم آرزوی رفتن است
همچو نی هر بند شوق گفتن است
کاش بودم پرچمی در اهتزاز
یا چو تکبیر بلندی در نماز
این خود از ایمان من سر می زند
گوش کن دارد خدا در می زند
ای خدا پس گوسفند آماده کن
کار ذبح عشق ما را ساده کن
اینک اسماعیل عشقم در ره است
وز تو ابراهیم جانم آگه است
من به فرمانم ولی همراه باش
وز شکوه عشق من آگاه باش.
آسمان را بنگر، که هنوز بعد صدها شب و روز، مثل آن روز نخست
گرم و آبي و پر از مهر، به ما مي خندد!
يا زميني را که، دلش از سردي شبهاي خزان نه شکست و نه گرفت!
بلکه از عاطفه لبريز شد و نفسي از سر اميد کشيد و در آغاز بهار دشتي از ياس سپيد زير پاهامان ريخت،
تا بگويد که هنوز پر امنيت احساس خداست!
ماه من غصه چرا؟!
تو مرا داري و من هر شب و روز آرزويم همه خوشبختي توست!
ماه من! دل به غم دادن و از يأس سخن ها گفتن کار آن هايي نيست که خدا را دارند...
ماه من! غم و اندوه، اکر هم روزي، مثل باران باريد، يا دل شيشه اي ات، از لب پنجره عشق، زمين خورد و شکست، با نگاهت به خدا، چتر شادي وا کن،
و بگو با دل خود، که خدا هست، خدا هست!
او هماني است که در تارترين لحظه شب، راه نوراني اميد نشانم مي داد...
او هماني است که هر لحظه دلش مي خواهد، همه زندگي ام، غرق شادي باشد...
ماه من!
غصه اگر هست، بگو تا باشد!
معني خوشبختي، بودن اندوه است...!
اين همه غم و غصه، اين همه شادي وشور، چه بخواهي و چه نه! ميوه يک باغند، همه را با هم و با عشق بچين...
ولي از ياد مبر؛
پشت هر کوه بلند، سبزه زاري است پر از ياد خدا!
و در آن باز کسي مي خواند؛
که خدا هست، خدا هست و چرا غصه؟! چرا؟
پر آب دو دیده و پر از آتش دل خاک ره او شدم به بادم بر داد
بی او
دوباره پاییز از راه رسید، با کوله باری از رنگ و باران. برگهایی که با شلاق باد ویرانگر از شاخه های بی دفاع جدا شده نقش بند سنگفرش خیابان ها می شوند و زیر فشار بیرحم گامهای عابران صدا رفتن سر می دهند، پاییز برگ ریز هزار رنگ چه زیبا تصویر رفتن را به نمایش می کشد. دلم به حال برگها می سوزد اما چه حال و هوایی دارد قدم زدن بر روی برگهای خوابیده بر سطح خیابانها. ساعتها قدم زدن و گوش سپردن به خش خش برگها زیر پایت سیرت نمی کند باز می خوای بروی و بروی تا آنجا که آسمان نیز دلش بحال برگها بسوزد و ببارد. آنگاه جلوه زیبای پاییز خود را به رخ تمامی فصلها می کشد و با تبختر هر چه تمامتر بر برتری خویش را صحه می گذارد. می خواهی همراه برگها و باران تو نیز همداستان شوی و پای در اقلیم جادویی این فصل بکر بگذاری. اما پا ییز برای من یاد آور دردی عظیم نیز هست، پاییز که می شود دلم به شدت می گیرد دلم برای از دست دادن عزیزترین فرد زندگی پاییزی می شود. از دست دادن بزرگترین حامیم در زندگی "پدرم" . نمی دانم چند پاییز دیگر را بدون او می توان صبوری کرد.

واگویه های تنهایی